X
تبلیغات
وقتی به یک مرد مبتلا می شوم ツ

افشاگری
پنجشنبه 28 فروردین1393

کاغذ شکلات توی دستم بود و داشتم سعی میکردم به مرتب ترین شکل ممکن تایش کنم و خیلی شیک بگذارم کنار فنجان چای، کنج نعلبکی، توی ذهنم دنبال بهترین و مودبانه ترین کلمات بودم،استاد هم طول خانه اش را با سرعت حرکت میکرد از آشپزخانه به اون سمت سالن و بر عکس، با حرکات سریع...

من هم داشتم دیدگاهم را به رمان استاد میگفتم، میگفتم سردشتِ مظلوم ِ شیمیایی شده ی هرگز ندیده را در رمانش آورد جلوی چشمم، میگفتم از تعبیر " بی نهایت تلخ، بی نهایت جدی" که بارها تکرارش کرده بود خیلی خوشم آمده، گفتم از اینکه یکهو می رفت زیر لایه های شخصیت ها ذوق میکردم، انگار نشدنی کار دنیا را برایم شدنی کرده بود، اینکه توی بعضی آدمها را ببینم، ببینم چطور فکر میکنند، چقدر هرآنچه انجام می دهند همان است که فکر  میکنند، بعد رسیدم به خط آخری که برای خودم نوشته بودم تا درباره اش سوال کنم : استاد نمی ترسید با نوشتن بعضی چیزها افکارتان لو برود؟ ... همانطور که جا به جا می شد و در را برای همکلاسی دیگری ام باز می کرد و باز به آشپزخانه می رفت که چای بریزد گفت: اگر می ترسی که دیگران راجع به نوشته هایت چه فکری میکنند نویسنده نمیشوی دختر... زیاد " دختر " خطابم میکند، شاید چون جزءِ کم سن ترین شاگردهایش هستم اینطور پدرانه برخورد میکند، ادامه می دهند که نویسنده یعنی بیان تفکر و تو اگر از بیان تفکرت میترسی نویسنده نمیشوی، گفتم: خب جور دیگه ای بگویم بهتر است مثلا پدرم، خجالت می کشم یک وقتایی که پدرم نوشته هایم را میخواند، احساس میکنم با خودش میگوید آدم باید لمس کرده باشد تا بتواند بنویسد، ...

گفت اینها را تمرین میکنیم و از بین می بریم ... جلساتی داریم برای خود افشاگری! هر کسی باید در جمع خودش را لو بدهد، بعد که در جمع لو دادید روی کاغذ راحت تر میشود، و بعد از آن دیگر دغدغه نمیشود....و من تمام مدت فکرم پر میکشید سمت یک وبلاگ ِ چندین و چند ساله که از ترس افشاگری لال مونی گرفته بود...و ادامه هایش لال مونی گرفته است همچنان،هرچند آنها تفکر نیستند، درد دل باشند شاید...روز اول کارگاه داستان نویسی من بودم و سه شاگرد دیگر و استاد...استاد پرسید یکی بگوید داستان را باید از کجا شروع کنیم،همه ساکت بودند که من یکهو گفتم : ما که knowledge ِش رو نداریم !!!!!!!!!!!!!! Knowledge = دانش ... استاد بلندخندید انگار مثلا کودک سه ساله ای گفته است دایره المعارف!!!!! کمی به جلو خم شد گفت: چی چیش رو نداریم؟...من هم با شرمندگی گفتم : دانشش رو.... جلسه بعد همان اول کار سوال کرد که : هفته پیش گفتم اصول داستان نویسی چی بود؟ knowledge جواب بده !!!!...حالا تک و توک بین دختر دختر کردنش knowledge صدایم میکند، خوشم هم می آید از نشانه گذاشتن خوشم میاید، از حواس جمع، از حافظه ی خوب، قبل از عید وقتی تازه برای شروع کلاس با هم صحبت میکردیم و گفتم که رمانم را نوشته ام و تمام شده گفت چرا 24 سالگی اینقدر عجله داری کتابت چاپ بشود؟ چرا خشت خامت را نمیگذاری توی کوره ؟ چرا نمیگذاری یه کم حرارت ببیند بسوزد تا محکم شود؟... و من که دلم پیش کتاب دو قدم مانده به چاپم است مثل مادری که فرزنده پا به ماه از دست داده میگویم چشم صبر میکنم...حالا سر کلاس هم همین است یک خط در میان دعوتم میکند به صبر.....صبر که دیگر برای من مثل شانه کردن مو عادت هر روز و هر شب شده است... از وقتی یادم می آید برای همه چیز صبر کرده ام... اصلا دنیا آمده ام که صبر کنم، با وجود علاقه ی شدیدم به یاد گیری اما میگفتند باید صبر کنم به مدرسه برم تا سواد نوشتن یاد بگیرم، با وجود میل عجیبم به انشا و نوشته های چندین صفحه ای باید صبر میکردم بروم راهنمایی تا اجازه یک صفحه بیشتر نوشتن داشته باشم، با وجود نفرت از درس شیمی باید صبر میکردم اول دبیرستان تمام شود و از شرش خلاص شوم،با وجود بی تابی َم باید تهران میماندم و تنها صبر میکردم و خاکسپاری برادرم را در شیراز تصور میکردم ، سالهای بعد از آن هم هرچه شد من باید صبر میکردم، باید صبر میکردم برود و برگردد هرکس که دوستش دارم، صبر کردن اصلا شد یکی از اعضای بدنم هرچند نامرئی................ حالا برای کتابم صبر نکنم؟ ...........چرا صبر میکنم،کتابی که میلش به این است که برود در آغوش دستگاه چاپ بغل میگیرم و عقب عقب می روم........ میخواهم شروع کنم به خود افشاگری...به توصیه های استادم...لا به لای حرف هایش گفت از یه جایی به بعد به شاگردهایش میگوید که وبلاگ بزنند، نمیداند من وبلاگم دارم، خیلی سال است که وبلاگ دارم..................نمیدانم من شاگرد بدی هستم و بعضی تمرین هارا به غلط زود زود پیش می روم...خب او که نمیداند من از خود افشاگری میترسم...نمیداند که قبلا بی پرواتر از این حرفها بودم و حالا چند ماه است که از خودافشاگری میترسم...نمیداند که شاید آن موقع که تمرین خودافشاگری بدهد برایم سخت شود ... برای همین از حالا شروع میکنم ......شروع میکنم در همان وبلاگ ساده ی پیش پا افتاده ی خودم ... شروع میکنم به بلند بلند فکر کردن...
صحبت هایم با استاد راجع به کتاب  "آنجا که برف ها آب نمی شوند - کامران محمدی - انتشارات چشمه " بود.

لطفا فقط در مورد محتوای پست کامنت بذارید کامنت های به غیر از محتوا تائید نمیشن عزیزانم...روال ادامه ی مطلبمان هم همان است که بود...حالا وبلاگم شبیه پنجره های نیمه باز بهاری شد.............

سپیده
فروردین
جمعه 1 فروردین1393
سپیده
پست های مربوط به اسفند 92
پنجشنبه 1 اسفند1392
سپیده
پست های مربوط به بهمن 92
سه شنبه 1 بهمن1392
سپیده
پست های مربوط به دی 92
یکشنبه 1 دی1392
سپیده
پست های مربوط به آذر 92
جمعه 1 آذر1392
سپیده
پست های مربوط به آبان 92
پنجشنبه 2 آبان1392
سپیده
پست های مربوط به خرداد 92
چهارشنبه 1 خرداد1392
سپیده
پست های مربوط به آبان 91
دوشنبه 1 آبان1391
سپیده
پست های مربوط به مهر 91
شنبه 1 مهر1391
سپیده