X
تبلیغات
سِپَندارمَد

وقتی " بگذارید میترا بخوابد " تمام می شود ...
یکشنبه 31 فروردین1393

بگذارید میترا بخوابد - کامران محمدی - انتشارات چشمه


از همان صفحه اول که خواستم شروعش کنم مدام در ذهنم تکرار می کردم که: " سپیده فقط کتاب رو بخون! نه رمان استادت رو " ... ولی راحت نبود، بعضی پارگراف ها را دوبار میخواندم و فکر می کردم نوشتن همین چندخط چقدر از استادم وقت گرفته است، حتی یک جاهایی را مخصوص علامت زدم که بعدها راجع به فضاسازی آنها حتما نویسنده را سوال پیچ کنم... رمان مجموعه ای بود از حوادثی که چهار زن و دو مرد را به عناوین مختلف به هم ربط میداد... فضای داستان برایم آشناست، همان اول کتاب همه چیز طوری ارائه می شود انگار قرار است بگوید که اینها همان آدم های عادی دوروبرم هستند، آدم هایی که پیچیدگی ذهنی و لایه های درونی شان شاید هرگز برای من روشن نشود اما تحت تاثیر همان پیچیدگی ها، شاید کاملاً نامرئی روی زندگی تاثیر خود را بگذارند... تفاوت فاحش شخصیت پردازی دو مرد داستان همزاد پنداری را برایم سخت میکند، هیچ کدام انگار شبیه مردی که من دوست دارم نیستند دلم میخواست هر دویشان را بگیرم در هم فشار بدهم تا یک مرد واحد ازشان در بیاید، یک جنبه ی عاشق و یک جنبه جذاب یک جنبه ی قابل کنترل و یک جنبه غیر قابل کنترل !!!! یکی از مردها -هیوا- یک مرد! که کاملا خود را از مهلکه ی خطا و خیانت دور نگه میدارد و کاملا بر خودآگاه و ناخودآگاه خودش تسلط دارد و مرد دیگر نه، برای - ایوب - مرزی وجود ندارد موازیِ زندگی با همسرش دخمه ای برای خودش دست و پا کرده که ظرفیت پذیرش زن های زیادی را هم دارد، آدم یک جاهایی دلش از بابت زن بودن خودش عجیب می سوزد ... هرچند از نظر من دخمه یک جای دوست داشتنی بود، یک جای یواشکی یک حریم، یک جای خوب برای فرار ...
گذشته از شخصیت ها فضاسازی ها را هم دوست داشتم، من از جنگ زیا%:.7**
...آنجا که برف ها آب نمی شوند را خواندم... بگذارید میترا بخوابد را هم خواندم ... حالا مانده " اینجا باران صدا ندارد" ... تا سه گانه ی فراموشی ِ استادم تمام شود و با خیال راحت در کلاسش شاگردی کنم...
**
... از تمرین 5 سوژه هم امروز 3 تا نوشتم، ولی خیلی شدید احساس میکنم که دارم اشتباه در اشتباه پیش میروم! و حاصل کار چیزی که استاد می خواست نشد، از این می ترسم کخ اگر استاد گفت برای مثال هر کدام یکی از تمرین هایمان را بخوانیم من چه خاکی به سرم بریزم ... عبرت شد که از این به بعد سوال و تمرین ها را که داد تمام جوانبش را مو به مو سوال کنم ... با این حسابدر حال حاضر و با این تمرین هایی که تا به حال انجام داده ام فکر می کنم بعد از ماجرای Knowledge جلسه بعد باز هم قرار است سوژه ی خنده ی دوستان باشم :| ...

سپیده
صرفاً جهت ادای احترام به ابدی شدن گابریل گارسیا مارکــِز ...
جمعه 29 فروردین1393
حسی که از شنیدن خبر ابدی شدن گابریل گارسیا مارکز بهم دست داد دقیقا شبیه حس صبح 5 دی ماه 82 بود که تلویزیون پر شده بود از آوارهای زلزله بم و تصاویر ارگ عظیمی که با خاک یکسان شده بود..."حسرت" ... جلسه اول کلاسم استاد از من پرسیده بود صد سال تنهایی مارکز رو خوندی؟ گفتم: نه اصلا از مارکز هیچ کتابی نخوندم گفت مارکِز درسته دختر ... - یعنی من هنوز ده روز هم نشده بود که اسم درستش را یاد گرفته بودم که رفت...گفتم رئالیسم جادویی دوست ندارم ولی اگر شما بگید حتما میخونم (از آن حتما هایی که قبلا هم همه گفته بودیم؛ یک روز می رویم ارگ بم را حتما می بینیم!) حالا حـِسَّم همان است... که ای کاش قبل از این رفته بودم دیده بودم، کاش قبل از این خوانده بودم...خب خیلی فرق هست بین کتابی که می خوانی و نویسنده اش زنده است با کتابی که میخوانی و نویسنده اش رفته است... گابریل گارسیا مارکــــــــــِز عزیز که حالا دستِ کم اسمت را درست صدا می زنم صد سال تنهایی َت را با طعم گس رفتنت هر وقت استاد اجازه ی رمان خواندن بدهد شروع میکنم، قول میدهم ...

سپیده
عالم رویا
جمعه 29 فروردین1393

وسط کوچه بودم و تقریباً با حالت نیمه دو پلاک به پلاک جلو می رفتم، فکر می کردم لحظه آخر چرا بین کفش تخت و پاشنه 5 سانتی مردد شدم و چرا قرعه به نام پاشنه 5 سانتی افتاد که حالا دویدنم توی کوچه تق و تق صدا کند، باد هم می آمد موهایم در هم و بر هم شده بود تصور میکردم الآن با چه وضع آشفته ای قرار است روبروی استادم ظاهر شوم و بعد خیلی شیک بنشینیم و راجع به نوشتن حرف بزنیم، دلم نمیخواست به ساعت نگاه کنم تصور اینکه یک دقیقه از ساعتی که قول داده بودم گذشته باشد بیشتر مضطربم میکرد، ترجیح  میدادم صاف برسم جلو در، خودم را توی شیشه در آپارتمانش ببینم و بعد زنگ بزنم، از پله ها بالا بروم آنوقت تازه جلو در که کار از کار گذشت به ساعت نگاه کنم، حالا بار دومی بود که طبقه 5 از آسانسور خارج می شدم و در روبرویم باز می شد، در نگاه اول خانه اش بی نهایت ساده به نظر می آید اما برای من همه چیز یک طوری است، انگار میدانم که قرار است سالها اینجا بیایم این در روبرویم باز شود، آنجا بنشینم و بخوانم و گوش بدهم و یاد بگیرم، احساس آلیس در سرزمین عجایب را در حالتی دگرگون شده لمس میکنم سپیده در سرزمین رویاها، انگار چهار چوب در ورودی خانه اش من را از زندگی ِ غیر از  عالم نویسندگی می برد پرت میکند وسط عالم وهم و خیال جایی که اجازه دارم ببافم خیال ببافم تصویر بسازم و هیچ کس هم نباشد که بگوید سپیده خیالاتی است، اصلاخیلی آدم باید بی ذوق باشد که برود جلو یک نویسنده بنشیند کتابها اطرافش را بگیرند نویسنده ها شاعرهای روی دیوار نگاهش کنند و نوشتن دلش نخواهد، خانه اش را شبیه کافه های تاریک و پر از عود و دکور سورئالیستی تصور نکنیدها، خانه اش ساده است، ساده اما پر از کتاب، با یک نور طبیعی از روز، با یک آشپزخانه کوچک در کنج و یک تخته وایت برد بزرگ که استادمان رویش مینویسد، روز اول مبل های مهربانی ( یا همان مبل های راحتی توی اتاق  بود ) دوستشان داشتم ، فکر کردم قرار است یِک عالم وقت روی این مبل ها بنشینم و گوش بدهم و بنویسم و بخوانم و ببینم و نویسنده هم بشوم، اما بار دوم که رفتم به جای مبل ها صندلی های اداری گذاشته بود، چون تعدادمان کمی از چهار نفر بیشتر می شد، دو کلاس را در هم کرده بود و قرار بود شش هفت نفری بشویم آنروز، بیایید برگردیم عقب پشت در و یکبار دیگر با هم وارد خانه شویم، همان اول وارد که می شوی  باید از ساده ترین کتابخانه ی دنیا بگذری، احتمالا هم میل به نگاه کردن سر سری به عطف همه ی کتابها سراغت میاید اما بد جایی است وسط راه رویی که تو را به حال می رساند تازه آمده ای هنوز سلام و احوال پرسی نکردی بی ادبی می شود زل بزنی به کتابهای صاحب خانه، از راهروی کوتاه و کتابهایش رد میشوی و حالا میتوانی بروی سراغ مبل ها شاید هم صندلی ها!! همه جا دورت را کتاب گرفته، حتی یک شیشه را گذاشته است روی یک قفسه ی مکعبی که تویش پر از کتاب است؛ شده میز، من جایی مینشینم که تخته روبرویم باشد کلا دوس دارم روبروی استاد بنشینم، انگار اینطوری اولین نفری که حرفهایش را در هوا می قاپد منم، از جایی که من می نشینم روی دیوار سمت راست عکس سیاه سفید چند نفر لبخندزنان نگاهم میکند، فکر می کنم به زحمت دوتایشان را میشناسم فریدون مشیری نازنینم و شاید نیما - باید این بار بروم یک کمی با دقت تر نگاه کنم، شاید محمود دولت آبادی شاید شاملو شاید خیلی های دیگر هم باشند که من دقت نکرده ام - اینکه دقت نکرده ام نه بخاطر بی توجهی بلکه بیشتر بخاطر فرار از حس شرمندگی بعدش بود که؛ خاک بر سرت سپیده آمده ای اینجا با شعار - i wanna be a writer - نشسته ای و حالا از بین عکس های شاعرها و نویسنده ها نمیتوانی اسم ها را به عکس ها وصل کنی!!، مدرسه که می رفتیم یک همچین تمرینی داشتیم، مثلا باید کلمه های انگلیسی را به معنی های درستش وصل میکردیم، در ذهن من هم یک عالم اسم بود و این چند تصویر ولی وصل کردنشان به هم اصلا آسان نبود، همان روز از رمانش گفتم و آخر بحثمان رسید به خود افشاگری و بعد هم جلسه رسمی کلاس شروع شد...
از همان اول گفت، گفت هر جلسه تمرین می دهم هرکسی انجام داد؛داد! هر کسی هم انجام نداد خودش میداند اینجا هیچ چیز زورکی نیست، من هم در ذهنم گفتم روی شاگرد اول شدن من حساااااابی حساب کنید استاد که نوشتن و تمرین و ممارست را عجیب این روزها می طلبم، اصلا چه بهتر که از حال و هوای سقوط کردن میان دغدغه هایی که برای من در آن جایی نیست به نوشتن پناه ببرم... 
بگذریم، کلاس که شروع شد به یاد جزوه نوشتن های دوره ی لیسانس خودکار به دست نشسته بودم تند و تند هرچه می گفت مینوشتم، ته دلم هم ذوق داشتم بابت تمرین ها، گفتم تمرین نویسندگی شاید دلچسب ترین و آسان ترین تمرین همه زندگی ام باشد، قبلاها یکی از دوستانم کلاس طراحی که می رفت شبها باید سی چهل تا طرح می زد، کلافه بود گریه هم می کرد یک وقتایی ولی در آخر طرح میزد، اینقدر حسودی ام می شد، که منم دلم میخواست یک نفر بگوید بنویس اینطوری بنویس که من هم کاغذ سیاه کنم و طرح بزنم و بنویسم و حتی گریه کنم... این هفته قرار شد برای پنج موضوع مختلف 6مرحله اولیه رسیدن به ایده تا طرح را طی کنیم، از موضوع گرفته تا بحران...
از همان روز بعد از کلاس - شاید هم همان توی کلاس حتی! - از همان میدان هفت تیر که سوار اتوبوس شدم و یک :.7;انم محترمی کیف به دست بالای سرم ایستاده بود من مردم را خیره خیره نگاه میکردم به این هوا که سوژه ای گیرم بیآید.خانم محترم کیف به دست هم که اصلا حواسش نبود کیفش یک وری با هر ترمز اتوبوس سیخ میرود توی شانه ی من برای خودش آن بالا خوش بود. فکر نمی کرد که من تا روی سوژه هایم مترکز می شوم کیفش  ذهنم را هم می زند! انگار خودش می خواست سوژه باشد، زن حسابی بالای سرمی چطور ببینمت؟

استاد گفته بود هر اتفاقی می بینید برای خودتان ببافید، ادامه اش بدهید، اتفاق هارا حتی به هم مرتبط کنید من هم یاد تمام داستان هایی که در هم قلب کرده بودم افتادم، از آن فنری که راست راستکی یک شب از دست پدر رها شد روی زمین و فکر من که با گم شدن فنر به کجاها که نرفتــــــــــــــ
سه روز دیگر کلاس شروع می شود و من از 5 بار فقط 1 بار تمرین را انجام داده ام آن هم به چه سختی...
چه خوش خیال بودم که فکر میکردم با 30 تا طرح می روم کلاس و به استاد میگویم من آمده ام وای واااااااااااای من امده ام عشق فریاد کند من آمده ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من ماندم و سوژه هایی که در نطفه کور شده اند، من مانده ام و یک ذهن بی بحران، من مانده ام و تمرین هایی که فکر میکردم چقـــــــــــــــــــــــــــــدر برایم راحت خواهد بود...
گویا سرزمین رویاهایم با تمام قشنگی اش از روزهای سختی خبر میدهد..........
__________________________________
چند روز پیش " گرامافون " را خواندم از مژده الفت ... سوژه های داستانهایش جالب بود ولی یک وقتهایی وسط متن با توصیف های عجیب غریب کلا میزد فضای ذهنم را در هم میکرد، مثلا من همراه شخصیت داشتنش اتوبوس سوار پیش می رفتم و حرکت برف پاکن را تو ذهنم تصور میکردم که یکهو میگوید حرکت برف پاک کن مثل کسی است که اسک را از صورتی پاک میکند، فضای داستان عاطفی نبود این تشبیه موقعیت تصور پاک شدن اشک را نمی طلبید، احساس میکردم داستان هارا یکبار نوشته و بعدا آمده توصیف اضافه کرده بهشان... ولی سوژه هایش را دوست داشتم............
حالا دارم " بگذارید میترا بخوابد" استادم را میخوانم............ ولی سنگین است
خیلی سنگین
حالم را یک جاهاییش خراب میکند
یک جا نوشته بود : پشت خیانت هر مردی ضعف یک زن است ...
و من کتاب را همانجا بستم و دارم به ضعف هایم فکر می کنم....................

سپیده
افشاگری
پنجشنبه 28 فروردین1393

کاغذ شکلات توی دستم بود و داشتم سعی میکردم به مرتب ترین شکل ممکن تایش کنم و خیلی شیک بگذارم کنار فنجان چای، کنج نعلبکی، توی ذهنم دنبال بهترین و مودبانه ترین کلمات بودم،استاد هم طول خانه اش را با سرعت حرکت میکرد از آشپزخانه به اون سمت سالن و بر عکس، با حرکات سریع...

من هم داشتم دیدگاهم را به رمان استاد میگفتم، میگفتم سردشتِ مظلوم ِ شیمیایی شده ی هرگز ندیده را در رمانش آورد جلوی چشمم، میگفتم از تعبیر " بی نهایت تلخ، بی نهایت جدی" که بارها تکرارش کرده بود خیلی خوشم آمده، گفتم از اینکه یکهو می رفت زیر لایه های شخصیت ها ذوق میکردم، انگار نشدنی کار دنیا را برایم شدنی کرده بود، اینکه توی بعضی آدمها را ببینم، ببینم چطور فکر میکنند، چقدر هرآنچه انجام می دهند همان است که فکر  میکنند، بعد رسیدم به خط آخری که برای خودم نوشته بودم تا درباره اش سوال کنم : استاد نمی ترسید با نوشتن بعضی چ:8.9زها افکارتان لو برود؟ ... همانطور که جا به جا می شد و در را برای همکلاسی دیگری ام باز می کرد و باز به آشپزخانه می رفت که چای بریزد گفت: اگر می ترسی که دیگران راجع به نوشته هایت چه فکری میکنند نویسنده نمیشوی دختر... زیاد " دختر " خطابم میکند، شاید چون جزءِ کم سن ترین شاگردهایش هستم اینطور پدرانه برخورد میکند، ادامه می دهند که نویسنده یعنی بیان تفکر و تو اگر از بیان تفکرت میترسی نویسنده نمیشوی، گفتم: خب جور دیگه ای بگویم بهتر است مثلا پدرم، خجالت می کشم یک وقتایی که پدرم نوشته هایم را میخواند، احساس میکنم با خودش میگوید آدم باید لمس کرده باشد تا بتواند بنویسد، ...

گفت اینها را تمرین میکنیم و از بین می بریم ... جلساتی داریم برای خود افشاگری! هر کسی باید در جمع خودش را لو بدهد، بعد که در جمع لو دادید روی کاغذ راحت تر میشود، و بعد از آن دیگر دغدغه نمیشود....و من تمام مدت فکرم پر میکشید سمت یک وبلاگ ِ چندین و چند ساله که از ترس افشاگری لال مونی گرفته بود...و ادامه هایش لال مونی گرفته است همچنان،هرچند آنها تفکر نیستند، درد دل باشند شاید...روز اول کارگاه داستان نویسی من بودم و سه شاگرد دیگر و استاد...استاد پرسید یکی بگوید داستان را باید از کجا شروع کنیم،همه ساکت بودند که من یکهو گفتم : ما که knowledge ِش رو نداریم !!!!!!!!!!!!!! Knowledge = دانش ... استاد بلندخندید انگار مثلا کودک سه ساله ای گفته است دایره المعارف!!!!! کمی به جلو خم شد گفت: چی چیش رو نداریم؟...من هم با شرمندگی گفتم : دانشش رو.... جلسه بعد همان اول کار سوال کرد که : هفته پیش گفتم اصول داستان نویسی چی بود؟ knowledge جواب بده !!!!...حالا تک و توک بین دختر دختر کردنش knowledge صدایم میکند، خوشم هم می آید از نشانه گذاشتن خوشم میاید، از حواس جمع، از حافظه ی خوب، قبل از عید وقتی تازه برای شروع کلاس با هم صحبت میکردیم و گفتم که رمانم را نوشته ام و تمام شده گفت چرا 24 سالگی اینقدر عجله داری کتابت چاپ بشود؟ چرا خشت خامت را نمیگذاری توی کوره ؟ چرا نمیگذاری یه کم حرارت ببیند بسوزد تا محکم شود؟... و من که دلم پیش کتاب دو قدم مانده به چاپم است مثل مادری که فرزنده پا به ماه از دست داده میگویم چشم صبر میکنم...حالا سر کلاس هم همین است یک خط در میان دعوتم میکند به صبر.....صبر که دیگر برای من مثل شانه کردن مو عادت هر روز و هر شب شده است... از وقتی یادم می آید برای همه چیز صبر کرده ام... اصلا دنیا آمده ام که صبر کنم، با وجود علاقه ی شدیدم به یاد گیری اما میگفتند باید صبر کنم به مدرسه برم تا سواد نوشتن یاد بگیرم، با وجود میل عجیبم به انشا و نوشته های چندین صفحه ای باید صبر میکردم بروم راهنمایی تا اجازه یک صفحه بیشتر نوشتن داشته باشم، با وجود نفرت از درس شیمی باید صبر میکردم اول دبیرستان تمام شود و از شرش خلاص شوم،با وجود بی تابی َم باید تهران میماندم و تنها صبر میکردم و خاکسپاری برادرم را در شیراز تصور میکردم ، سالهای بعد از آن هم هرچه شد من باید صبر میکردم، باید صبر میکردم برود و برگردد هرکس که دوستش دارم، صبر کردن اصلا شد یکی از اعضای بدنم هرچند نامرئی................ حالا برای کتابم صبر نکنم؟ ...........چرا صبر میکنم،کتابی که میلش به این است که برود در آغوش دستگاه چاپ بغل میگیرم و عقب عقب می روم........ میخواهم شروع کنم به خود افشاگری...به توصیه های استادم... نمیداند من وبلاگم دارم و خیلی سال هم است که وبلاگ دارم!!...نمیداند من از خود افشاگری میترسم...نمیداند که قبلا بی پرواتر از این حرفها بودم و حالا چند ماه است که از خودافشاگری ترساندنم...نمیداند که شاید آن موقع که تمرین خودافشاگری بدهد برایم سخت شود ... برای همین از حالا شروع میکنم ......شروع میکنم در همان وبلاگ ساده ی پیش پا افتاده ی خودم ... شروع میکنم به بلند بلند فکر کردن...
صحبت هایم با استاد راجع به کتاب  "آنجا که برف ها آب نمی شوند - کامران محمدی - انتشارات چشمه " بود.

لطفا فقط در مورد محتوای پست کامنت بگذارید کامنت های به غیر از محتوا تائید نمیشن عزیزانم...روال ادامه ی مطلبمان هم همان است که بود...حالا وبلاگم شبیه پنجره های نیمه باز بهاری شد.............

سپیده